
چشم هایت پر از عاشقانه های پاییز بود نگاهم که می کردی خشکم می زد زرد می شدممی ریختم درست زمانی کهفکر می کردم همه چیز را فراموش کرده ام اتفاقی کوچکبرم می گرداند به رنج روزهای اول اتفاقی کوچکمثل شنیدن آهنگی قدیمیدر ماشین... عطری آشنا در خیابان... و گاهیافتادن برگی از درخت... در پاییز... حال من دست خودم نيست، نبين آرامم مثل پاييزم و يكباره بهم مي ريزم پاییز ای غمزده میهمان زمان تو با آرزوهای پرپر شده ریخته به دامانت خوب می دانیاندوه قلبهای پژمرده را... خوب میدانی جادوی رنگ چشمانش را... خوب میدانی اخرین نگاهش را... ...
ادامه مطلب
به چشمهایم قول داده ام ... اگر بار دیگر که تو را می بینند باز هم خیس وخجالت زده شوند دیگر رویم را از تو برنخواهم گرداند که آبرویشان را بخرم!!!...
ادامه مطلب