
ســر به رسوائی زند این عشـق نافرجـام مـن عاقبت خواهد شکست این باده و این جام من من نمیـدانم چه دردی بود، در آن چشم مسـت کاین چنین بی باده و بی جام، بر جانم نشست گــرچه درآغاز، او یک آشــنای ســاده بود لیک گفتارش شبیه عاشقی دلداده بود راز سنگین و عمیقی بود در آن گفتگو تا بجنبیدم خــرابم کرد،آن راز مــگو بر فراز خانه دل ناگهان پرواز کرد کار تخریب بنا،با واژه ها آغاز کرد موج شد،گرداب شد،نشنید فریاد مرا همچو یک آتشفشان، سوزاند بنیاد مرا از کدامین ابر این باران به سر تا پام ریخت مرغ باران خورده در ظلمت، چه سان باید گریخت؟ این چنین آتش کدامین فتنه برپا می کند سوختن را با چه تحسینی تماشا می کند این چنین مستی که با ژرفای تن آمیخته گوئیا عشق است، جان خون به رگها ریخته گرچه می بینم شکست آرزو در جام م...
ادامه مطلب
می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟ از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک، مجبور به زیستن هستم. از تو بنویسم که قلبت از سنگ شد یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ شدم؟ از چه بنویسم؟ از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟ ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد. از چه بنویسم؟ از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟ شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم، دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان باور کرد اتهام بزند. شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم به نوعی گناهکار شناخته شدم. نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشما...
ادامه مطلب
از کسی که دوستش داری ساده دست نکش ! شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن چون شاید هیچوقت هیچ کس تو رو به اندازه اون دوست نداشته باشه !!...
ادامه مطلب